برای او که رفت، که تلخ رفت و برای خودمان
پدرم انسان سادهای ست، مادرم هم، دوستانشان هم. من هم انسان سادهای هستم دوستانم هم، آدمهای سادهای که در حاشیهاند و زندگی سادهای دارند. به دنیا میایند بزرگ میشوند تحصیل میکنند ازدواج میکنند بچهدار میشوند و بعد آنقدر پیر میشوند تا بمیرند یا شاید تصادف کنند باید کمی فکر کنم ببینم بیماری در خانوادهی ما نیست که زودتر از پیر شدن پروندهی زندگیمان را ببندد؟ چیزی یادم نمیاید… به هر حال به هر دلیلی بمیرند…
اما یک چیز این جملهها درست نیست…. یک واژه غریبه است… هان زندگی، زندگی ساده، پدرم زندگی نکرده است مادرم هم دوستانشان هم من هم زندگی نکردهام دوستانم هم…. زندگی شادی دارد غم دارد بدبختی دارد خوشبختی دارد حسرت دارد عشق دارد تلخی دارد فقدان دارد…. ما آدمهای سادهای که فقط باید زندگی میکردیم چرا نباید به خاطر بیاوریم آخرین باری راکه چشمهایمان خندیدهاند؟ چشمها مهمند شادی و غم آدمها از چشمهایشان پیدا ست…
همهی ما زندگی ساده را دوست داریم؛ قصهها را افسانه ها ؛ آدمهای زندگیهای ساده دغدغهشان باید اجارهی خانه و ساعت کاری و کتابهای نیمه تمام و قرار گذاشتن برای رفتن به سینما و اضافه وزن و تعیین روز عروسی باشد؛ اتفاق هایی که همه گواه جریان زندگیاند. زندگی ساده هزینه ندارد.
پدرم انسان خوشبختی است مادرم هم دوستانشان هم که همگی به شعر به رنگ به موسیقی به خوبی به شادی به مهربانی به روشنایی به عشق وبه آزادی اعتقاد داشتند، شاید برای همین ها بود که یک روز پدرم و مادرم و دوستانشان تصمیم گرفتند دیگر زندگی سادهای نداشته باشند تصمیم گرفتند این زندگی سادهای که گاهی شادی دارد گاهی غم، بماند برای ما و تلخیها و فقدان و چوبهيدار و دمپایی و دیوارها و میلهها و سیاهی بماند برای آنها، برای همین روزهایی آمد که دیگر کار نداشتند برای همین روزهایی آمد که لباس سیاه به تن کردند روزهایی که حواسشان به روز ملاقات بود، روزهایی که یکی یکی دوستانشان را بغل کردند و در گوششان گفتند که بروند دور شوند خیلی دور از مرزهای این سرزمینی که زندگی ساده داشتن در آن شبیه معجزه ست.
بی شک من هم آدم خوشبختی هستم دوستانم هم ، اما قرار بود این روزهایی که تلخ گذشتهاند بر پدر و مادرهایمان و دوستانشان، داستان باشد برای کتابهای نیمه تمام زندگی سادهی ما، نباید همهی این روزها برای ما تکرار میشدند نباید ما هم روزهایی سیاه میپوشیدیم برای آن یکی از میان ما که دیگر چشمانش را بسته است، نباید ما هم روزهایی حواسمان به ساعت ملاقات میبود نباید ما هم روزی کسی را بغل میکردیم و فریاد میزدیم برود تا سرزمین دوری که زندگی ساده در آن شبیه معجزه نباشد. ولی روزهایی آمد، سیاه پوش ِآن بسیاری که چشمانشان را بسته اند و بی فرصتی برای درآغوش گرفتن دوستی که باید برود….
کاش میدانستم چند زندگی دیگر چند آغوش و چند سلول و چند چوبهی دار دیگر و چند شب بی قراری مادرهای این سرزمین مانده تا ما به آن زندگی ساده برسیم….
0 نظرات:
ارسال يک نظر