چهارشنبه ۱۳ آوریل ۲۰۱۱

یاد ِ تلخ ِ مرگ…


خیلی سال پیش یک روز پدربزرگم تصمیم گرفت دیگر شیرینی نخورد چون تلخ کام شده بود و تمام شیرینی‌های دنیا هم شیرین کامش نمی‌کردند. اگر یک بادام تلخ خورده بود مادربزرگم یک بادام شیرین پیدا می‌کرد و مشکل حل می‌شد؛ شاید هم نمی‌شد یعنی اصلا مادربزرگم تصمیم نمی‌گرفت یک بادام شیرین پیدا کند…اینقدر‌ها هم روابطشان عاشقانه نبود. مهم هم نیست چون تلخی از بادام نبود اصلا.

خبر مرگ شنیدن سخت است، تلخی‌اش در تمام وجود آدم می ماند برای چند روز برای چند ماه یا چند سال، شاید هم برای همیشه؛ درمورد پدربزگم تلخی‌اش برای همیشه ماند. مثلا اگر این روزها بود به یاد هیچ کس نمی‌ماند، خیلی‌ها تصادف می‌کنند یا زیر آوار می‌مانند یا با سیل می روند آن سوی پل زندگی و می‌رسند به مرگ و قصه‌اش هم به خاطر هیچ‌کس نمی‌ماند. پسر خواهر پدربزرگم اهل سیاست نبود که سرانجام زندگی‌اش برسد به اعدام و داستانش برود در قفسه ی داستان‌های مربوط به اعدام ، پسر خواهر پدربزگم تصادف کرده بود و خاطره شده بود.

قصه‌اش ماند چون آن روزها اتفاق مهمی بود، همین قصه شهر را تعطیل کرد… خیلی‌ها تلخ شدند، سیاه پوش شدند، چشماهایشان اشکی شد؛ بیشتر مردم شهر در تشییع جنازه شرکت کرده بودند تا به آسمان بگویند خلاف قولی که داده عمل کرده ، تا قدرتشان را به رخ آسمان بکشند که می‌توانند یک قیام عمومی را علیه او ترتیب دهند. آن سالها جوان‌ها نمی‌مردند، مرگ مختص طبقه ی کهن سالان بود که دیگر سرمایه‌ای از روز و ماه و سال برایشان نمانده بود. همین‌ها تلخی را تقسیم کرد بین آدم‌های زیادی که مزه‌اش در زندگی به تعادل برسد اما پدربزرگم تلخ شد با همه‌ی مهربانی‌هایش، خاطره‌های شیرینش پاک شد انگار؛ من یادم نمی‌آید داستان زیادی گفته باشد برای من، همان چند قصه‌ هم تلخ ِتلخ بود. 

این روزها من هم سن و سالِ آن روزهای پسر خواهر پدربزگم هستم در حالی که آمار تمام شدن زندگی‌های آدم های جوان با سرمایه‌ی فروان روز و ماه و سال آنقدر زیاد شده که دیگر حتی لابه‌لای اخبار روزانه‌ هم خبری از داستانشان نیست و قفسه‌ی مربوط به داستان‌های زندان، شکنجه، اعدام، مهاجرت، پناهندگی و دوری هم دیگر جایی برای داستان تازه‌ای ندارد.
این روزها طعم غالب زندگی تلخی ست، وحشتناک است؛ تلخ شدن وحشتناک است.

0 نظرات:

ارسال يک نظر