من داستان زیاد شنیدهام از آدمهایی که یک روز بودند و فردایش دیگر هیچ کس نمیدانست چه برسرشان آمده؛ نمیدانست چشمانشان باز است یا دیگر، یکی نبود ِقصههای بچهگیشان شدهاند. من داستان زیاد شنیدهام از آدمهایی که یک روز کسی بی مقدمه به مادرشان گفته بود تمام شد. من داستان زیاد شنیدهام از آدمهایی که تمام شد را گفته بودند دربارهشان بی هیچ نشانی؛ آدمهایی که نشانیشان را به شرط “پول تیر” گفته بودند. من داستانهای زیادی شنیدهام از آدمهایی که آدمهای دور و برشان هنوز چشمانشان اشکی ست وقتی آسمان ابری باشد وقتی خورشیدی باشد وقتی هایده بخواند وقتی سرآمد زمستون بخوانند وقتی صدای الله الله بیایید. همهی سالهای زندگیام همهي این داستانها را شنیده بودم؛ همهی سالهای زندگیام برای پایان شوم داستان گریسته بودم بی آنکه فهمیده باشم چه دردی دارد چقدر سخت است چقدر رنجش تمام نشدنی ست. هنوز هم نمیدانم….
یک روز صبح بر خلافِ صبحهای روزهای قبلش و صبحهای ماههای قبلش که شمارش کم نیست، وقتی تمام وجودم پر از امید بود وقتی شب بی اشک و با لبخند خوابیده بودم وقتی انتظار خبر رهایی میکشیدم وقتی تمام رویایم صبح شدن شب بود تمام داستانهایی که شنیده بودم اتفاق افتاد؛ یکی دیگر چشمانش باز نبود؛ یکی؛ یکینبود ِقصههای کودکیام و کودکیاش شده بود؛ چشمان کسی را بسته بودند بی هیچ نشانی بی هیچ نشانهای …. هنوز چشمان من اشکی ست وقتی آسمان ابری باشد خورشیدی باشد سرآمد زمستان بخوانند، خون ارغوانها بخوانند، گول ونوشه باخان بخوانند…. یا حتی اگر آسمان نباشد صدایی نباشد کسی نباشد…. فکر کردم اگر تحمل کنم اگر تاب بیاورم همهی بی تابی روزهای بعد از خبر را، هر اتفاق دیگری را هم میتوانم تحمل کنم؛ گریه کردم فریاد زدم نوشتم حرف زدم با آدمها، گفتم سخت است گفتم تحمل نشدنی ست هی راه رفتم و حرف زدم با خودم گفتم خواب است الان بیدار میشوم ، بیدار نشدم خوب نشدم هیچ کس خوب نشد؛ ولی آرام شدم آرام شدند…
و حالا داستان این دو نفری که برنگشتهاند و من نمیدانم چقدر سخت است، نمیدانم چقدر دردناک ست چون دردی حس نمیکنم چشمانم هم اشکی نیست، هیچ حرفی و واژهای هم ندارم و قدرتی برای فریاد زدن نیز… فقط مرتب صدای قانع برادرِ ژاله را میشنوم که میگوید “جنازهش را هم به ما نمیدهند” و تصویر تشییع پیکر صانع بر دوش آدمهایی که از جنس دیگریاند و معنی قصه و افسانه و خورشید را نمیدانند.
یکی مرا خلاص کند ازسنگینی این چیزی که نمیدانم چیست و راه نفس کشیدنم را بسته است. لعنت به این واژههایی که هی میچرخند و میچرخند و از زیر بار غم ِاین داستان شانه خالی میکنند.
یک روز صبح بر خلافِ صبحهای روزهای قبلش و صبحهای ماههای قبلش که شمارش کم نیست، وقتی تمام وجودم پر از امید بود وقتی شب بی اشک و با لبخند خوابیده بودم وقتی انتظار خبر رهایی میکشیدم وقتی تمام رویایم صبح شدن شب بود تمام داستانهایی که شنیده بودم اتفاق افتاد؛ یکی دیگر چشمانش باز نبود؛ یکی؛ یکینبود ِقصههای کودکیام و کودکیاش شده بود؛ چشمان کسی را بسته بودند بی هیچ نشانی بی هیچ نشانهای …. هنوز چشمان من اشکی ست وقتی آسمان ابری باشد خورشیدی باشد سرآمد زمستان بخوانند، خون ارغوانها بخوانند، گول ونوشه باخان بخوانند…. یا حتی اگر آسمان نباشد صدایی نباشد کسی نباشد…. فکر کردم اگر تحمل کنم اگر تاب بیاورم همهی بی تابی روزهای بعد از خبر را، هر اتفاق دیگری را هم میتوانم تحمل کنم؛ گریه کردم فریاد زدم نوشتم حرف زدم با آدمها، گفتم سخت است گفتم تحمل نشدنی ست هی راه رفتم و حرف زدم با خودم گفتم خواب است الان بیدار میشوم ، بیدار نشدم خوب نشدم هیچ کس خوب نشد؛ ولی آرام شدم آرام شدند…
و حالا داستان این دو نفری که برنگشتهاند و من نمیدانم چقدر سخت است، نمیدانم چقدر دردناک ست چون دردی حس نمیکنم چشمانم هم اشکی نیست، هیچ حرفی و واژهای هم ندارم و قدرتی برای فریاد زدن نیز… فقط مرتب صدای قانع برادرِ ژاله را میشنوم که میگوید “جنازهش را هم به ما نمیدهند” و تصویر تشییع پیکر صانع بر دوش آدمهایی که از جنس دیگریاند و معنی قصه و افسانه و خورشید را نمیدانند.
یکی مرا خلاص کند ازسنگینی این چیزی که نمیدانم چیست و راه نفس کشیدنم را بسته است. لعنت به این واژههایی که هی میچرخند و میچرخند و از زیر بار غم ِاین داستان شانه خالی میکنند.
0 نظرات:
ارسال يک نظر