چهارشنبه ۹ مارس ۲۰۱۱

روزی مولانای ما می‌آید تا روشنایی خودش را به رویاهای پژمرده‌ی ما ببخشد …


بعضی آرزوهای ما در این جغرافیا آنقدر بدیهی‌اند آنقدر ساده‌ و روزمره‌اند که در جغرافیای دیگری شاید اصلا به عنوان یک اتفاق هم به چشم نیایید، اما برای ما دست‌نیافتی ست….
مثلا همین پارچ آب؛ یا نان گرم؛ یا شنیدن صدای خنده‌ی عزیزترین ِآدم وقتی بویش را حضورش را حس می‌کنی وقتی صدایش میزنی و خودِ خودش پاسخ می‌دهد. مثل عادت‌های روزانه‌ای که گاهی آدم‌ها را کلافه می‌کند، مثل اتو کردن لباس، 

مثل بوییدن گل، مثل دیدن فیلم، شنیدن موسیقی، خواندن کتاب ….
مثلا مدت‌ها شب‌ها فکر می‌کردی کی، کدام شب “معلّم” در خانه است و کسی یک پارچ آب پُر می‌کند می‌گذارد بالای سرش، آرزوی خاصی نیست بزرگ نیست شاید هرگز به چشم نیایید، کاری ست که بیشترمان انجامش داده‌ایم؛ شاید همین دیشب پارچ آبی را پر کرده‌ایم و گذاشته‌ایم بالای سر کسی که مبادا تشنه باشد و آب نباشد.
مادربزگم عادت دارد وقتی کسی از فرزندانش سفر است  کنارش نیست هی اسمش را صدا می‌زند دلش تنگ که می‌شود همه را به همان نام صدا می‌زند هی ما می‌خندیم هی او باز همان اسم را صدا می‌زند دست خودش نیست دلش تنگ است اما روشن هم هست که می‌آید، شاید یک ساعت دیگر شاید امشب شاید فردا ولی آمدنش نزدیک است می‌شود حسابش کرد می‌شود تاریخش را در تقویم علامت زد، همین کاری که دایه نمی‌تواند، من نمی‌توانم، سلیمان نمی‌تواند، سامان نمی‌توانند، هیچ کس نمی‌تواند….

مثلا همین تلفن؛ هی زنگ می‌خورد هی زنگ می‌خورد حوصله‌ی حرف زدن نداری چقدر بد است که لبخند از پشت تلفن مشخص نیست یا مثلا نمی‌شود هی سرت را تکان بدهی که یعنی حواست هست، هی آن مربع مسخره را که هیچم شبیه مربع نیست فشار می‌دهی که صدایش درنیایید فوقش بعدش می‌گویی سایلنت بود دروغ هم نگفته‌ای، یک روزی کسی جایی دور از تو پشت دیواری که حایل است بین او و زندگی بین اون و دایه‌اش بین او و شاگردانش بین او و شاهو بین او و بلوط‌های کردستان 11 عددی  را فشار می‌دهد که وصلش می‌کنند به تو، نه اینکه تو کَس خاصی باشی  نه اینکه این یازده عدد اعداد خاصی باشند و آدم‌ها را وصل کنند به یک صدای آشنا… نه؛ از سر اتفاق است یا معجزه یا شاید هم برآورده شدن آرزویی، سایلنت است اما می‌شنوی ، معجزه است دیگرلابد برای اینکه بعدش بروی پزش را بدهی به کوهن ….
بعدترش هیچ وقت تلفنت سایلنت نیست؛ هی چشمت به این تلفن است هی همه‌جا دستت می‌گیری که شاید باز این یازده شماره معجزه کنند، دلت خوش است به دفعه‌ی بعد؛ هیچ معجزه‌ای نیست اما، دفعه‌ی بعدی نیست حرف‌هایت تا ابد می‌ماند برای خودت چقدر حرف داشتی، چقدر آرزو داشتی، چقدر سوال، چقدر انتظار….آن یازده شماره برای همیشه مرده‌اند، تلفنت همیشه سابلنت است؛ با بهانه و بی بهانه هیچ معجزه‌ای نیست هیچ کسی نمی‌آید
یا کافی ست 11 شماره را فشار دهی تا زیباترین و مهربان‌ترین صدای عالم را بشنوی، دستت نمی‌رود به فشار دادن این 11 شماره‌ی جادویی، مبادا صدای زنگ تلفن رویای شنیدن دوباره‌ی صدای معلم را زنده کند برای صاحب دل‌انگیز ترین صدای جهان و صدای تو بلند بلند داستان دار و آن چشمان روشن را فریاد بزند؛ می‌ماند حسرت ِ شنیدن صدای دایه و کابوس تمام شدن رویای آزادی ماموستا

مثلا همین کتاب‌ها همین کج‌کلاه و کولی یا پست‌خانه یا اشک ریختن برای آن‌کسی که بندی ست، یک شب آرزو می‌کنی کاش می‌توانستی برای همه‌ی جاده‌ها و دیوار‌ها و میله‌ها و فاصله‌هایی که تو را ، دایه را و همه‌ي شاگردانِ چشم روشن کردستان را دور کرده‌اند از معلم از تخته سیاه گریه کنی تا صبح یا تا روز بعدش یا شاید روزهای زیادی اما نمی‌توانی، دیگر صحبت از جاده‌ها و میله‌ها و دیوار‌ها نیست صحبت از دار است و چهارپایه‌ و دمپایی و فقدان و تمام شدن فرصتی که حتی حرفی از واژه های تو را هم کفاف نداده است.
—————————–
دیشب آنقدر صدای دایه غمگین بود که همه‌ی لحظه‌هایم به این پرسش گذشته که مبادا تمام تار و پود رویای بی حد زیبایش را گسسته باشم و خاطرش را برده باشم به چوبه‌ی دار از خیال روی ماه ماموستایش
عنوان از  شیرکو بیکس است که من واژه‌هایش را پس و پیش کرده‌ام

0 نظرات:

ارسال يک نظر