دوشنبه ۲۸ مارس ۲۰۱۱

چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید…

دلم تنگ است خیلی تنگ برای تمام سال‌هایی که سفره‌ی هفت‌سین رنگی بود برای تخم مرغ های رنگ شده با گواش و جعفری و پوست پیاز، برای آینه‌ی عروسی مادرم  که بی حد زیبا بود و زینت سفره‌ی هفت سین ِ خانه‌ی ما، برای آن سبزه‌های عجیب و غریب ابداعی‌مان که سرآخر هم سبز نمی‌شد و سبزه‌های مادربزرگ به دادمان می‌رسید. برای کاهو و سرکه‌انگبین ِ سر سفره‌ی هفت سین که رسم خانوادگی‌مان شده بود، برای انتخاب ظرف شیرینی و آجیل و میوه که داد ِ مادرم را در می‌آورد و آخر هم تسلیم می‌شد، برای آن همه بحث‌های به جد و شوخی درباره‌ی نمادهای هفت سین و کاسه‌های از جنس روی که قرار بود نماد استحکام باشد؛ برای ماهی‌ گلی سفره هفت سین که هر سال آرزو می‌کردیم که بیشتر زنده بماند، برای همه‌ی نوروزهای کودکی‌ام، برای روزهایی که طعم فقدان را نمی‌شناختم برای تمام روزهایی که دستم را که دراز می‌کردم به گرفتن دستی، نمی رسید به دیوار

دلم می‌خواهد بهاریه بنویسم، از نوروز بنویسم از سالی که نو می‌شود از شادی از لباس‌های رنگی از لبخند از بوی بهار از تمام ِ زیبایی طبعیتی که خودش را آراسته  برای جشن نوروز اما نمی‌شود، نمی‌توانم…روزهای داستان زندگی من گذشته‌اند و رسیده‌اند به نوروز و تحویل شده‌اند با همه‌ی غم‌هایم با همه‌ی فقدان‌ها؛ با همه‌ی ناامیدی سرشارشان؛

تو رفته‌ای آقا معلم  بی آنکه بدانی با رفتنت چه بر سر رویاهای کودکی من آمده است بی‌ آنکه بدانی مدت‌هاست هیچ قاصدکی ندیده‌ام، بی آنکه بدانی چقدر شعر چقدر ترانه  برای نبودن تو سوگواری کرده است و این انصاف نیست که  تو نباشی و خورشید ِ روز ِ نو طلوع کند در حالی که بر همه یکسان می‌تابد، بر آن چهار پایه ی لعنتی بر آن طناب ِدار ِ نفرین شده آن کسی که چشمان روشن تو را و خیلی های دیگر را در همین روزهای سالی که گذشت بست؛ بر ما، بر ما که تمام تنمان از درد همان روزها بی حس و کرخت شده، بر ما که حتی فرصت سوگ‌واری نداشتیم بر ما که هیچ کسی نبود که گیسوانمان را به نشانه‌ی سوگ زینت دستانمان کند بر ما که هیچ کسی نبود که خاکی که کفن عزیزترینمان شد را در دهانمان بگذارد که کم شود از سنگینی ِ بی نهایتِ غم نبودن و ندیدن و نشیدنش، بر ما که  باید کسی نوروز که می‌آمد دستانش را پر می کرد از رنگ‌های بی حدْ زیبای این سرزمین و تمام سیاهی تنمان را پاک می کرد و گیسوانمان بوی میخک می رفت .

باید با بهار می‌آمدی تا در روز نو افسانه‌ی آزادی را زمرمه کنی و برای ما از روشنایی بگویی؛ به خاطر همه‌ی چشم انتظاری‌هایمان به خاطر همه‌ی آن کودکان چشم به راه، به خاطر لبخند ِاز سر ِشادی ِ بعد از شنیدن قصه‌ی تو که بازگشته‌ای،  به خاطر دایه‌ات، به خاطر آن دخترک زیبای کرد که دلت را برده بود و تمام چشم‌انتظاری های جهان را برایش هدیه آوردی؛ به خاطر تمام افسانه‌هایی که تلخ تمام شدند، به خاطر تمام آواز های کودکانه‌ای که باید برای همه‌ی کودکان این خاک می‌خواندی و برای همه‌ی کودکی‌های ما ، به خاطر تمام گل‌های بنفشه و به خاطر تمام قاصدک‌ها و خواب ِ همه‌ی ستاره‌ها… اما حالا اینجا گفتن از تو ممنوع است، نوشتن از تو ممنوع است، گریستن برای تو ممنوع است؛ اینجا روشنایی آفتاب ممنوع است.
و حالا از همه ی این روزها و از افسانه ی تو برای ما ، بی تابی کودکانی مانده  که به وقت شنیدن قصه‌ی تو می‌خواهند بدانند که چرا بازنمی‌گردی، چرا هیچ کسی از تو خبری ندارد

———————-
سال 89 با همه ی غم‌های 88 تحویل شد با صدای خنده‌ي‌ کیانوش که دیگر نمی‌خندید اما دلم روشن بود دستانم؛ سرانگشتانم موهایم، روزهایم بوی امید می‌داد؛ معلم هنوز می خندید و صدای خنده اش جای خالی صدای‌ خنده‌ی همه‌ی کسانی که رفتند تا خندیدن یادمان نرود را پر می کرد برای ما. 89 با صدای معلم تحویل شد برای من وقتی سه روز از نوروز گذشته بود، با صدای معلم که آرزوی سالی پر از شادی می کرد و حالا معلم نیست؛ چشمان معلم را بسته‌اند و من نمی‌دانم صدای چه کسی قرار است نوید روز ِنو باشد از این نوروز تا همه‌ی نوروزهای نیامده ….

0 نظرات:

ارسال يک نظر