داستان مربوط به بیش از پنج سال پیش است ، سه شنبه روزی بود گمانم، دبیر ادبیات حرفهایی زده بود که آن دو کلاس دیگر به آشوب و اعتراض کشیده شده بود، از برتری مردها گفته بود از اینکه زن مکمل مرد است، خلق شده که تکمیل کند نقش فرعی.اعتراضها بالا گرفت. همین داستان در کلاس ما هم تکرار شد من – که همیشه اولین نفری بودم که به همه چیز و همه کس اعتراض دارد- ساکت نشسته بودم آخر کلاس و فکر میکردم عجب بحث ابلهانهای؛ این که اصلا بحث ندارد “ما برابریم” چرا من باید ثابت کنم نقشم اصلی ست و نه فرعی، این مشکل من نیست مشکل کسانی ست که به برابری باور ندارند .
یک سال بعد غروب یک روز سرد پاییز بود یا زمستان نمیدانم؛ ما در آموزشگاه زبان مشغول تماشای یکی از گزارش های کریستین امان پور بودیم موضوع گزارش دربارهی امام غایب مسلمانان بود و سنگسار؛ بعدترش بحث به حقوق زنان هم رسید وقتی امانپور به سراغ شیرین عبادی و شادی قدیریان رفت . داستان از سنگسار شروع شد خانم بیات نماینده مجلس در پاسخ امان پور دربارهي سنگسار معترضانه او را متهم کرد به سیاهنمایی و اینکه مگر از ابتدای انقلاب تا امروز ما چند مورد سنگسار داشته ایم که این همه در بارهی سنگسار در رسانههای غربی صحبت میشود؛ سنگسار!؟ هنوز زود بود برای تعجب کردن از آنچه بر ما رفته و میرود در این جامعه؛ نوبت به شیرین عبادی رسیده بود که از نابرابری های اجتماعی و قانونی بگویید … آخرین نفر شادی قدیریان بود که نابرابریها و تصویر زن را در یک جامعهی مرد سالار با عکسهایش به تصویر کشیده بود، جامعهای که مختصاتش منطبق بر جامعهای بود که از قضا من در آن زندگی میکردم. این مشکل مردها نبود ،مردها فرمانرواییشان را میکردند و ما زنان بودیم که هر روز در زندان جامعهی مردسالار محدودتر و محدودتر میشدیم و هر کردام تبدیل شده بودیم به زندان بانهای زندان خودمان بی آنکه بدانیم .
وسط همهی آن آشفتگیها در جستو جویم رسیدم به کمپین یک میلیون امضا برای برابری؛ امضای من قرار بود زنان جامعه را از زندان مردسالاران رها کند، مشکل حل شده بود. یک هفتهی بعد از امضا شرح این کار ِ شگفتم را با افتخار و با زبان غیر فصیح انگلیسیام برای همکلاسیهایم تعریف کردم ، یک سال از دیدن گزارش کریستین امانپور میگذشت.
همکلاسیام در دانشگاه بی تاب بچه بود، من از مسئولیتهای یک انسان دیگر گفتم ، زحمتی که به اجبار بر گردن زن است و بدنی که در اختیار خودش نیست ، همهی اینها به اضافهی توضیحات من دربارهی سقط جنین به همکلاسیام ثابت کرد که من از مریخ آمدهام. امضای من کلید قفل زندان نبود.
چهار سال بعد از آن سه شنبهی کذا جزوههای برابری را به همراه فرم جمع آوری امضا پرینت کردم؛ می خواستم در عمل ثابت کنم که به برابری اعتقاد دارم، اشتباه کردم؛ بلندِ بلند میگویم اشتباه کردم تا انسان در زندگی خودش به لزوم برابری نرسیده وقتی هنوز مطمئن نیست که ذهن و رفتار و ادبیاتش تحت تاثیر جامعهی مرد سالار است یا نه، وقتی هنوز نمیداند دقیقا به چه مواردی معترض است؛ نباید فرم جمع آوری امضا دستش بگیرد؛ چون بی شک کم میآورد آنجایی که باید با سماجت بر خواستهها و اعتقاد بر برابری تایید کند واژههایش چفت نمیشوند برای دفاع از این خواستهی بر حق.
و حالا روزها گذشتهاند؛ از میان همهی این روزها، روزی هست که تمام لحظههایش برای ماست برای فریاد زدن بدیهیترین حقوقمان که سالها با بهانه و بی بهانه از ما دریغ داشتهاند. روزی که میتوانیم بایستیم و بلند بلند از خودمان بگوییم ، ازتنمان ،از روحمان، از همهی رنجهایی که روا داشتهاند بر ما و همهی آرزوهایی که نیامده حسرت شده اند بر دلمان. روزی که روز تمرین خواستههای ماست . روزی که میتوانیم روزهایی بسازیم که برابری در آن افسانه نباشد، روزهایی بی تبعیض جنسیتی، بی قوانینی که زن را جنس دوم میدانند ،بی جامعه ای که حقوق بدیهی زن را نادیده میگیرد. امروز با آن نمادِ هشت ِدوستداشتنیاش ازآن ماست که بودنمان را فریاد بزنیم تا چشمان ِ غیرت مردانهی تاریخ ببینید که: ما میخواهیم که باشیم.
منتشر شده در : سایت تغییر برای برابری
0 نظرات:
ارسال يک نظر