یکشنبه ۶ فوریهٔ ۲۰۱۱

توی سینه‌ش جان جان جان یه جنگل ستاره داره – برای کاوه کرمانشاهی

یک بار دیگر هم بهمن بود، کمتر بوی غم می‌داد و آشفتگی، چشم‌های بیشتری باز بود و چهارپایه‌های کمتری شاهد رقص بودند بر چوبه‌ی دار. از قضای روزگار چهارشنبه بود، مثل این روزها نبود که شنبه و یکشنبه و دوشنبه و چهارشنبه شبیه  هم باشند و همه سیاه؛ چشم‌هایمان هفته‌ها را رنگی می‌دید چهارشنبه‌هایش سیاه بود اما. همان روزها “کسی” در جغرافیایی که نامش در هیچ نقشه‌ای نیامده سنگ صبور آن کسانی بود که آسمان، تمام شادی‌‌هایشان را ربوده بود از سالیان دور تا امروز و دارایی‌شان همان لحظه‌های سرشار از غم بود. بند در این سرزمین داستانی دارد به بلندای تاریخ، کسانی که دست به بند می‌دهند دیگران را هم بندی می‌خواهند، شریک در ننگ بند؛ اما کوچکتر و کوتاه‌تر از آنانند که دستشان به روح برسد، “دستش” را بندی کردند.
انگار که آن بخش روشن وجود خیلی از آدم‌هایی که می‌شناسی و نمی‌شناسیشان را بندی کرده ‌باشند. داستان تازه‌ای نیست، ازهمین لحظه‌ی داستان است که نقش ما شروع می‌شود؛ مادری پدری همسری فرزندی دوستی که دیوار گذاشته‌اند بین آنها عزیزیشان را دلداری می‌دهیم همراهی می‌کنیم در دل‌تنگی‌های هر لحظه‌شان، آرزوی آزادی می‌کنیم….. اما آدم‌های این داستان خیال دلداری نداشتند یا همراهی در آن لحظه‌ی دل‌تنگی، نقششان و دیالوگ‌هایشان همه چیز دیگری بود.
آدم‌های این داستان انگار که عزیزترینشان را بندی کرده باشند آشفته و هراسان و دل‌تنگ پی شنیدن واژه‌هایی بودند که غیبت تمام مهربانی‌هایش را پر کند. حجم عظیمی از مهربانی‌ها و صبوری‌ها و خوبی‌ها و واژه‌های دنیا را حبس کرده بودند در اتاقکی که هنوز نمی‌دانم مستطیل‌های باریک آبی رنگی هم داشت یا نه. یک بار دیگر هم بهمن بود که مادران و پدران و همسران و دوستان بسیاری پی واژه‌های تسلی بخشی چشم‌هایشان را دوخته بودند به کسانی که خود پریشانی‌شان بهمن و اسفند تا خرداد را پریشان کرده بود.
و حالا باز بهمنِ مسموم دیگری آمده، خسته و دل‌شکسته از  رنج تمام روزها‌یی که گذشته‌اند. باز کسانی مداد سیاه‌رنگی به دست گرفته‌اند برای کشیدن خط‌های  افقی و عمودی سیاهی که طول و عرضشان به اندازه‌ی مساحت 12 ماه‌‌ِ پنج سال ِ خورشیدی ست در تقویم و برای ما 12 ماهِ پنج سالِ بی پایان.فکر می‌کنند خاکستری سلول آبی افسانه‌ها را پاک می‌کند از نگاهش، فکر‌می‌کنند سیاهی آن اتاقک بی پنجره همه‌ی روشنایی قلبش را تیره می‌کند؛ فکر می‌کنند سردی آن سلول‌های تاریک گرمای عشق و آتش جشن آزادی را پاک می‌کند از خاطرش….
باید پیشانی‌ات بلند باشد که دوستی داشته باشی که واژه‌هایش به روشنی خورشید کردستان باشند و به شیرینی لهجه‌ی کردی‌اش، باید خیلی خوشبخت باشی که که دوستی داشته باشی که تا همیشه، جای قدم‌هایش  بر این خاک، یادآور تمام افسانه ها و آرزوهایی است که روزی تمام سیاهی این روزهایمان را پاک می‌کنند و رنگ و شادی و آزادی را برایمان هدیه می‌اورند.

0 نظرات:

ارسال يک نظر