پنجشنبه ۱۷ مارس ۲۰۱۱

یک نفر که چشمانش سبز بود و مهربان…؛ برای دایی کوچیکه‌ی همه‌ی روز‌گار کودکی‌ام


سال‌های دوری دختری از طایفه‌ای بزرگ در کهگلویه عروس خانه‌ی پدربزرگ مادری ام شد و بعدها مادر ِ مادرم. مادربزرگم چهار برادر داشت که همیشه و همه‌جا به وجودشان افتخار می کرد؛ برادر بزرگ‌تر، زیباترین و مهربان‌ترین برادر مادربزرگ بود، برادر بزرگ تر جان ِمادر بزرگ بود و جان مادرم و خواهرها و برادراهایش و جان ما؛ هنوز هم هست، برادر دوم، دست راست برادر بزرگ بود و همراه همیشگی‌اش که مبادا حساب و کتابی نخواند و کم و کسری‌ای برادر بزرگ را بیازارد. برادر سوم معاون برادر دوم بود، که مبادا کاری از کار‌های برادر دوم روی زمین بماند و گره‌‌ای شود در برنامه‌های برادر بزرگ تر، برادر چهارم مهربان بود، بی اندازه مهربان بود و غم‌خوار تمام ِ‌غم‌ها و غصه‌های برادر بزرگ‌تر.

برای من برادر بزرگ‌تر، دایی حاجی بود – دو کلمه ی به هم چسبیده که داستانش بی نهایت سطر است – و برادر دوم دایی خطرناک– بچه که بودم همیشه به نظرم جدی و سخت‌گیر ‌می امد-، برادر سوم دایی اردشیر و برادر چهارم دایی کوچیکه، دایی کوچیکه بر خلاف سه برادر دیگر بلند نبود قدش به مادرش کشیده بود و برای من شده بود دایی کوچیکه، دایی کوچیکه چشمانش سبز بود و مهربان، دایی کوچیکه هیچ جای داستان‌های نوجوانی مادرم نبود و خاطره‌های دایی‌ جهان، برادربزرگ‌تر شخصیت اصلی داستان‌ها و خاطره‌‌های همه بود وقتی قحطی‌آمده بود و قرار بود یک کامیون گندم را بین همه تقسیم کنند برادر بزرگ‌تر بود که گفته بود مبادا سهم خانه‌ی من و برادرانم بیشتر از سهم مردمم باشد، برادر بزرگ‌تر بود که نشانه‌گیری اش حرف نداشت، برادر بزرگ‌تر بود که شکنجه‌گرش را بخشیده بود …..

برادر دوم که خاطره شد، همه دیدند چیزی از برادر بزرگ‌تر کم‌شد، چشمان همیشه خندانش غبارغم ‌گرفت، انگار دیگر دست راست نداشت. نه صدای پیاپی شلیک گلوله وقتی برادر دوم دیگر چشمانش را بسته بود و سر تا پا سفید پوشیده بود و نه صدای شیون بی امان مادربزرگ هیچ‌کدام مانع شنیدن صدای شکستن چیزی در وجود برادر بزرگ‌تر نشد. روز‌های زیادی نگذشته بود از روز‌های خاطره شدن برادر دوم، که برادر سوم هم شبیه  قاب عکسی شد با یک روبان سیاه، برادر بزرگ دیگر نشسته بود توان ایستادن نداشت.

از همه‌ی سهم ِ برادری برادر بزرگ‌تر و برادر چهارم مانده بودند برای هم و برای مادربزرگ و خواهر‌هایش،از میان همه‌ی لباس‌های رنگانگ دوخته شده به بهانه‌ی جشن عروسی، همه‌ی دستمال‌های تزئیین‌شده برای رقص، همه‌ي‌‌ برنج‌های قد کشیده و همه‌ی مهمان‌های دعوت شده به جشن یک نفر دیگر نیستیک نفر که  دایی کوچیکه همه‌ي‌روزهای کودکی ام بود، یک نفر که چشمانش سبز بود و مهربان، یک نفر که چشمان اشکی‌ش نشان بیماری برادر بزرگ بود و لبخند روی لبش نشان بهبودی او، یک نفر که تنها سهم برادری ِ برادر بزرگ بود و همه‌ی توانش برای ایستادن، یک نفر که همه‌ی مهربانی داستان‌ها و خاطره‌های مادرم از اوست. یک نفر که جای خالی همه‌ی مهربانی‌هایش تا همیشه  روزهای نیامده‌ی برادر بزرگ‌تر و مادر بزرگ و خواهرهایش؛ مادرم و برادرها و خواهرها و دایی زاده و خاله‌زاده‌هایش را پر می‌کند.سه روز پیش دایی کوچیکه چشمانش را بست و دیگر باز نکرد.

0 نظرات:

ارسال يک نظر