شاید عقربهی کوچک و بزرگ ساعت نباید جفت میشدند؛ شاید نباید اذان میگفتند، شاید نباید خورشید طلوع میکرد شاید نباید میخوابیدم که غافلگیر نشوم، شاید امروز شنبه نبوده شاید دراین روزها همین روزهای مرگ که آمدند و جان 76 نفر از مردمان این سرزمین را غنمیت گرفتند و بردند بی پیکر تکهتکهشان؛ صدای شیون مادران و پدران و همسران و فرزندان ِ این خاک آنقدر بلند نبوده که خیال آسمان بگذرد از شنبههای پاک.
هی روزها را نشانه میگذاریم کدام ها روز ملاقاتند کدام ها روز اعدام؛ هیچ روزی آزادی، چهارشنبه را گرفتند یکشنبه را گرفتند پنجشنبه را گرفتند ماند شنبه و دوشنبه و سه شنبه و جمعه. روز که میرسید به شب اگر فردای طلوع خورشید یکشنبه و چهارشنبه و پنج شنبه نبود آسوده میخوابیدم بی خیال دار؛ بی خیال چهارپایه بی خیال گردن شکسته و بی خیال شیون مادری شکستن کمر پدری انتظار بی پایان همسری و بهانهی بی امان کودکی.
خیال دار نداشتم اما کسی دستش را گذاشته بود بیخ گلویم و راه نفس کشیدنم را بسته بود. کسی موهایم را میکشید خوب که نگاه میکردم کسی نبود اما نمیتوانستم نفس بکشم، برادرم را صدا میزدم بلند بلند اما به زور صدایی که شبیه نام برادرم بود را میشنیدم، هی میخواستم چشمان را باز کنم که تمام شود این کابوس لعنتی نمیشد، داشتم خفه میشدم فریادم در خواب شبیه به زمزمه بود. داشتم خفه میشدم ؛ به زحمت چشمانم را باز کردم؛ اذان میگفتند، هی روزها را شمردم که مبادا اذان شنبه نباشد هیچ روز دیگری نبود شنبه بود صورتم خیس بود گریه کرده بودم از درد؟ از ترس؟ از چه نمیدانم ….
لیوان را که پر کردم از آب هی خاطرم را جستجو کردم هی پی تعبیرش گشتم در خبرهای روز قبل؛ خبرها خوب بود هر چند که هی خاطر من و خاطر خیلی های دیگر پی لحظهای بود که کسانی خبر تمام شدن زندگی عزیزترینشان را شنیده بودند لحظهای که عزیزترینشان دست در گردن مرگ پرواز کرده بود، اما جای دیگر این کرهی ارض خبرها شادی بخش و دلخوش کننده بود وقتی مردم سرزمینی همدل و همصدا پی حقوق بدیهیشان همراه شده بودند مانند روزهایی اخیر؛ مانند مردمان تونس… حتما چیزی راه نفس کشیدنم را بسته؛ بی شک همین بوده علت احساس خفگی؛
نمیدانستم جایی در این خاک چوبهی داری برافراشتهاند برای پایان زندگی انسانی؛ نمیدانستم ارومیهی سوگوار قرار است رخت عزا به روی رخت عزا ببینید به تن مردمش، نمیدانستم باز یادشان افتاده این روزها -همین چند روز- سهم مردم کُرد را ندادهاند از چوبهی دار، نمیدانستم قرار نیست روزها و خوابها و خاطرمان زمانی داشته باشند بی خیال چوبهی دار….
نمیدانستم شنبه هم یکشنبه و چهارشنبه و پنجشنبه است….
—————
اعدام اعدام است؛ کرد باشد یا فارس یا ترک یا بلوچ؛ تروریست باشد یا قاتل یا قاچقی مواد مخدر؛ اعدام سلب حق حیات از انسانی ست که هیچ کس هیچ کس حق گرفتن زندگی و بستن چشمانش را ندارد
هی روزها را نشانه میگذاریم کدام ها روز ملاقاتند کدام ها روز اعدام؛ هیچ روزی آزادی، چهارشنبه را گرفتند یکشنبه را گرفتند پنجشنبه را گرفتند ماند شنبه و دوشنبه و سه شنبه و جمعه. روز که میرسید به شب اگر فردای طلوع خورشید یکشنبه و چهارشنبه و پنج شنبه نبود آسوده میخوابیدم بی خیال دار؛ بی خیال چهارپایه بی خیال گردن شکسته و بی خیال شیون مادری شکستن کمر پدری انتظار بی پایان همسری و بهانهی بی امان کودکی.
خیال دار نداشتم اما کسی دستش را گذاشته بود بیخ گلویم و راه نفس کشیدنم را بسته بود. کسی موهایم را میکشید خوب که نگاه میکردم کسی نبود اما نمیتوانستم نفس بکشم، برادرم را صدا میزدم بلند بلند اما به زور صدایی که شبیه نام برادرم بود را میشنیدم، هی میخواستم چشمان را باز کنم که تمام شود این کابوس لعنتی نمیشد، داشتم خفه میشدم فریادم در خواب شبیه به زمزمه بود. داشتم خفه میشدم ؛ به زحمت چشمانم را باز کردم؛ اذان میگفتند، هی روزها را شمردم که مبادا اذان شنبه نباشد هیچ روز دیگری نبود شنبه بود صورتم خیس بود گریه کرده بودم از درد؟ از ترس؟ از چه نمیدانم ….
لیوان را که پر کردم از آب هی خاطرم را جستجو کردم هی پی تعبیرش گشتم در خبرهای روز قبل؛ خبرها خوب بود هر چند که هی خاطر من و خاطر خیلی های دیگر پی لحظهای بود که کسانی خبر تمام شدن زندگی عزیزترینشان را شنیده بودند لحظهای که عزیزترینشان دست در گردن مرگ پرواز کرده بود، اما جای دیگر این کرهی ارض خبرها شادی بخش و دلخوش کننده بود وقتی مردم سرزمینی همدل و همصدا پی حقوق بدیهیشان همراه شده بودند مانند روزهایی اخیر؛ مانند مردمان تونس… حتما چیزی راه نفس کشیدنم را بسته؛ بی شک همین بوده علت احساس خفگی؛
نمیدانستم جایی در این خاک چوبهی داری برافراشتهاند برای پایان زندگی انسانی؛ نمیدانستم ارومیهی سوگوار قرار است رخت عزا به روی رخت عزا ببینید به تن مردمش، نمیدانستم باز یادشان افتاده این روزها -همین چند روز- سهم مردم کُرد را ندادهاند از چوبهی دار، نمیدانستم قرار نیست روزها و خوابها و خاطرمان زمانی داشته باشند بی خیال چوبهی دار….
نمیدانستم شنبه هم یکشنبه و چهارشنبه و پنجشنبه است….
—————
اعدام اعدام است؛ کرد باشد یا فارس یا ترک یا بلوچ؛ تروریست باشد یا قاتل یا قاچقی مواد مخدر؛ اعدام سلب حق حیات از انسانی ست که هیچ کس هیچ کس حق گرفتن زندگی و بستن چشمانش را ندارد
0 نظرات:
ارسال يک نظر