بعضی حسها ویژهاند، ارزشمندند؛ نه اینکه بقیهی حسها ارزشمند نباشند… نه اما این حسهای ِخاص ارزشمندترند، ماندنیترند، تاثیرگذارترند در حسهای دیگر در زندگی روزمره در رابطهها… مثل حس اعتماد داشتن، مثل حس متعمد بودن.
گاهی آدمها اشتباه میکنند اعداد فریبشان میدهند هی فاصلهها را دستکاری میکنند و نتیجهاش میشود توهم نزدیک بودن؛ چقدر دور، نزدیک میشود؛ گاهی فکر میکنی آنقدر نزدیک هستی که طبیعی است بخشی از روزت و شبت سهم نگرانیها و دلشورههایی باشد که مثل تو بیخبرند از داستانی که اتفاق میافتد، گاهی فکر میکنی این نزدیکی؛ این حس معتمد بودن برای تو حقی میآورد به نام حق دانستن، حق مطلع بودن از قصه. بی خبری و انتظار داری اولین مخاطب قصه تو باشی یا دستکم از اولین مخاطبینش؛ اما قصه به تو که میرسد لال میشود… حس معتمد بودن تبدیل میشود به حس نامحرم بودن
و حالا چقدر نزدیک، دور است…قلبت میشکند، تبدیل میشود به پازل هزارتکهای که تکههایش پرت میشوند لابهلای زندگیات و تو مجبوری همهی این تکه ها را جمع کنی و با دقت و حوصله کنار هم بچینی. بعد میبینی بعضی تکهها نیستند نمیدانی یک جای دور از تو، خودشان را زدهاند به گم شدن، تو مجبوری بایستی جلوی آینه به بازی ادای شکستن قلب، بعد دقت کنی ببینی این تکههای شکسته ممکن است کجاها بروند اما دستت را خواندهاند از جایشان جم نمیخورند؛ باید خوبِ خوب همهی روزها و ماهها و سالها را بگردی تا این تکههای گم شده را لابهلای خاطراتت پیدا کنی؛ حالا خاطراتت زخمی همین تکههای شکستهاند.
حس خوبی نیست، تجربهی خوبی هم نیست. شاید …نه حتما حقش این نیست که بیایی و این حرفها را اینجا بنویسی؛ شاید درستش این باشد که همهی این حرفها را جمع کنی و با خودت ببری و به خودش بگویی؛ اما به جای همهی اینها ترجیح میدهی سرگرم کامل کردن پازل هزار تکهی قلبت باشی….
————————-
همهی روزهای این ماه به غم گذشت؛ بی هیچ شادیایی البته به استثنای خبر فوق العادهی رهایی “کیوان مهرگان” نازنین از بند که به جای تمام روزهای پر از غم دی شادم کرد.
گاهی آدمها اشتباه میکنند اعداد فریبشان میدهند هی فاصلهها را دستکاری میکنند و نتیجهاش میشود توهم نزدیک بودن؛ چقدر دور، نزدیک میشود؛ گاهی فکر میکنی آنقدر نزدیک هستی که طبیعی است بخشی از روزت و شبت سهم نگرانیها و دلشورههایی باشد که مثل تو بیخبرند از داستانی که اتفاق میافتد، گاهی فکر میکنی این نزدیکی؛ این حس معتمد بودن برای تو حقی میآورد به نام حق دانستن، حق مطلع بودن از قصه. بی خبری و انتظار داری اولین مخاطب قصه تو باشی یا دستکم از اولین مخاطبینش؛ اما قصه به تو که میرسد لال میشود… حس معتمد بودن تبدیل میشود به حس نامحرم بودن
و حالا چقدر نزدیک، دور است…قلبت میشکند، تبدیل میشود به پازل هزارتکهای که تکههایش پرت میشوند لابهلای زندگیات و تو مجبوری همهی این تکه ها را جمع کنی و با دقت و حوصله کنار هم بچینی. بعد میبینی بعضی تکهها نیستند نمیدانی یک جای دور از تو، خودشان را زدهاند به گم شدن، تو مجبوری بایستی جلوی آینه به بازی ادای شکستن قلب، بعد دقت کنی ببینی این تکههای شکسته ممکن است کجاها بروند اما دستت را خواندهاند از جایشان جم نمیخورند؛ باید خوبِ خوب همهی روزها و ماهها و سالها را بگردی تا این تکههای گم شده را لابهلای خاطراتت پیدا کنی؛ حالا خاطراتت زخمی همین تکههای شکستهاند.
حس خوبی نیست، تجربهی خوبی هم نیست. شاید …نه حتما حقش این نیست که بیایی و این حرفها را اینجا بنویسی؛ شاید درستش این باشد که همهی این حرفها را جمع کنی و با خودت ببری و به خودش بگویی؛ اما به جای همهی اینها ترجیح میدهی سرگرم کامل کردن پازل هزار تکهی قلبت باشی….
————————-
همهی روزهای این ماه به غم گذشت؛ بی هیچ شادیایی البته به استثنای خبر فوق العادهی رهایی “کیوان مهرگان” نازنین از بند که به جای تمام روزهای پر از غم دی شادم کرد.
0 نظرات:
ارسال يک نظر