سه‌شنبه ۲۱ دسامبر ۲۰۱۰

یکی بود.یکی نبود.آنکه نبود تویی....؛ برای کیوان مهرگان

یک سال ِدور ازاین سال‌ها؛ پی بازی کودکانه‌ای فهمیدم ترکیب سیب و آب طعم تلخی می‌دهد به زبان، شگفت زده‌ام میکرد این ترکیب طعم‌های مختلف، بعد از آن هر وقت طعم تلخی آمده  پی سیب و لیوان آب گشته‌ام،تلخی این روزها ولی نه از سیب است و نه از لیوان آب، از فقدان است، جای خالی آدم‌هایی که باید باشند اما نیستند
نه که این یلدا تلخ باشد نه اینکه خاطرم برود پی داستان تکراری چوبه‌ی دار- درداست که هرباره و هرباره و هرباره داستان دار باشد و باشد و باشد و….- گیرم که یلدای هر زمستانی که می‌آید یادآور گذشت چهل روز از رقص شور انگیز جوانی باشد بر چوبه‌ی دار.
نه اینکه خاطرم برود پی لبخند معلم چشم روشنی که دیگر چشمانش را بسته است، نه اینکه خاطرم به زنانی باشد و به مردانی که جغرافیای همه‌ی بوسه‌هایشان را مرز کشیده باشند با دیوارها و میله‌ها و خطهای عمودی و افقی که از خاطرشان برود خاطره‌ی هر چه عاشقی ست.
نه اینکه خاطرم برود پی مادرانی که گناهشان مادری ست در این سرزمین نفرین شده از نخستین روزِ مادری تا نهایت ِ نمایشنامه‌ی از پیش نوشته شده ای آسمان، خاطرم پی همه ی اینها هست و نیست.
خاطرم بیشتر اما نه امشب که از شب‌های روزی که خبرش آمد سهمش از آسمان شده مستطیل های باریک آبی رنگ، پی خاطره‌ی مردِ شاعری ست که شعرهایش مرهم بود بر زخم ِروزهای غم. آن شعرهای سرشار از حس غریبِ فقدان
باید کس دیگری این واژه‌ها را می‌نشاند کنار هم برای گفتن از کیوان مهرگانی که روزنامه نگار است فیلم می‌سازد شعر می‌گوید اما من نشسته‌ام به نوشتن این واژه که بگویم هر چند که  سهم من فقط خواندن نوشته‌ها و شعرهای کیوان بوده اما بعضی آدم‌ها بودنشان خوب است، بودنشان برای افزایش حجم خوبی‌های یک جامعه لازم است، همیشه باید باشند چراغ‌شان که روشن می‌شود دلت گرم می‌شود به روشنی وجودشان.
اگر روزی نباشند، اگر روزی یکی دیواری بگذارد بین روشنایی واژه‌هایشان با ما، از حجم روشنایی‌های جهان کم می‌شود. یک دلتنگی خیلی خیلی کش‌دار هر لحظه دلت را پی یافتنشان زیر و رو می‌کند. هی مشت میکوبی به دیوارها،هی دیوار پشت دیوار می‌سازند.ما می‌شویم راوی قصه‌ی دیوارها و دلتنگی.
همه‌ اینها را نوشتم که بگویم جای مرد ِشاعر، با آن حجم مقبولش خیلی خالی ست در دلم، کاش تمام تنهایی عظیم این روزهایش را واژه‌ها پر کنند. کاش هی خاطرش از سورت سرمای این روزها، پی در پی خاطره‌ی رُزهایی باشد که بسیار دوستشان دارد. کاش  فردا خبر آزادی‌اش برسد.
خاطرم بیشتر پی روزهای سال‌های شاید بسیار دوری از این سال‌هاست، بی خیال بند بر دست رهاترین ِ مردمان ِ این سرزمین

0 نظرات:

ارسال يک نظر