یک چیز بزرگ، خیلی خیلی بزرگ از من کم شده جایش شده حفرهای عمیق در قلبم ، در روحم، در وجودم…. هی فکر میکنم واژهاش چه بود اما یادم نمیآید ….
شنبه بود یا یکشنبه از آموزشگاه برمیگشتم یک لباس سیاه با توپهای سفید توجهام را جلب کرد طرحهای توپ توپی را دوست دارم زمینهی قرمز توپهای سفید زمینهی سفید توپهای صورتی، بیهوا ایستادم به تماشایش؛
شب دیدم خیلیها عزمشان را جزم کردند به نیامدن چهارشنبه؛ پتیشن و بیانیه و اطلاع رسانی و …. وسط آن همه بدبختی خاطرم با آن لباس مشکی بود با توپهای سفید؛
روز بعدش یک عده میخواستند بروند دیدن خانوادهی سحرخیزان که راضیشان کنند به رضایت؛ من دور از همه میشمردم فقط میشمردم نمیدانستم چه چیزی را میشمارم هی عدد بود که ردیف میشد در ذهنم، کنار آن توپهای سفید روی زمینهی مشکی.
یکوقتهایی آدم ناخواسته روزها را نشانه گذاری میکند بعد دست خودش نیست ذهنش جمعبندی میکند مثلا چهارشنبهها سیاهند برای من، روزی که آمد چهارشنبه بود سیاه بود بوی مرگ میداد من حالت تهوع* داشتم این آخری را مطمئن بودم ربطی ندارد به چهارشنبه، از چند روز قبلش بود حتی آن روزی که آن لباس سیاه با توپهای سفید را دیدم هم.
این چوبههای دار حکایت غریبی دارد این چهارپایهها زیر پای اعدامیها، شیرکو بود که میگفت شاهدند؟ یکی گفت بخششی نبود؛ یعنی باز یکی چهارپایه را زد باز تنی بهرقص درآمد بالای دار و باز گردنی شکست
اعدام درد دارد برای آنها که میفهمند، برای آنها که نمیدانند هم، به هر حال روزی آنها هم شراب 8 دلاریشان را کنار میگذارند. این چهارشنبهای که گذشت که تلخِ تلخ گذشت داستانی دارد که باید بگویم از آن. ساده نیست گفتن از اعدام، از زندگی انسانی که به هر جرمی- تاکید میکنم به هر جرمی- با طناب دار تمام میشود. این چهارشنبه عاشقی داشت خیانت داشت ایمان داشت پستی هم داشت حقارت هم داشت….
اما من اینها را نوشتم که داستان آن پیراهن سیاه با توپهای سفید را بگویم، که گره خورده با مرگ با چوبهی دار …. ارسلان کامکار منالینه می خواند من پی یافتن یک واژهی آشنا ملوانکه را زیر و رو میکردم و هی خاطرم میرفت به آن پیراهن سیاه با توپهای سفید؛
فیس بوکهایی که چفت و بند ندارند و هی میشود سرت را بیندازی پایین و مثلا عکسهایشان را زیر رو کنی همیشه هم خوب نیست…. مثلا ممکن است خواهر یکی عکس خواهرش را که زیبا ست که خوشاندام است که خندهاش دل میبرد را بگذارد در فیس بوکش آن هم وقتی یک پیراهن سیاه با توپهای سفید پوشیده که تو دلت برایش میرود بعد این دخترک مثل ماه از خوب یا بد روزگارش را نمیدانم نامش ندا باشد بعدترش این دخترک دیگر نباشد، میماند جای خالی دخترک ماهرویی که سرش را میگذاشت روی پاهای مادرش، جای خالی صدای خندهی دخترک همهاش میشود جای خالی حالا من تا آخردنیا هم که هی بگویم جای خالی، پرمیشود مگر؟ نمیشود …..
همهی این مدت خاطرم به آن جای خالی بود اما فکر میکردم خاطرم به آن پیراهن سیاه ست با توپهای سفید، اینها را گفتم که بگویم وقتی کسی گفت مادر فرزاد خواب فرزاد را دیده که در کرمانشاه درس میدهد دلم پر شد از شوق ، خب معلم ست دیگر دلش طاقت نمیاورد چشم به راهی شاگردانش را، انگار دارد کارهایش نیمه تمامش را تمام میکند، وگرنه این همه نمیرفت پی یافتن قاسم…
اما وقتی کسی گفت از غمهای مادر فرزاد با آن شبهای اشکباران بیپایانش، خاطرم رفت به آن جای خالی، آن جای خالیای که هرگز پر نمیشود، شهرزاد شوم و هزار و یک شب داستان بگویم از جای خالیاش؟ شهرزاد شوم و هزار یک شب داستان بگویم از چوبهی داری که شرمگین سرش را به زیر انداخته تا پایان دنیا؟ شهرزاد شوم و هزار و یک شب، هزار و یک بار قصهی دار و آن چشمهای روشن را بگویم که خاطرم آرام شود از خاطرهی نبودنش؟
شهرزاد هم که بشوم نه جای خالی فرزاد پر نمیشود و نه غم نبودن و ندیدنش رهایم میکند تا ابد….. یک چیز بزرگ، خیلی خیلی بزرگ از من کم شده جایش شده حفرهای عمیق در قلبم ، در روحم، در وجودم…. هی فکر میکنم واژهاش چه بود اما یادم نمیآید ….
———
*پیداش کردم میخواستم غم بالا بیاورم، پیشرفت خوبی بود بعد از چند روز بالاخره فهمیدم درد این حالت تهوع چیست؛
شنبه بود یا یکشنبه از آموزشگاه برمیگشتم یک لباس سیاه با توپهای سفید توجهام را جلب کرد طرحهای توپ توپی را دوست دارم زمینهی قرمز توپهای سفید زمینهی سفید توپهای صورتی، بیهوا ایستادم به تماشایش؛
شب دیدم خیلیها عزمشان را جزم کردند به نیامدن چهارشنبه؛ پتیشن و بیانیه و اطلاع رسانی و …. وسط آن همه بدبختی خاطرم با آن لباس مشکی بود با توپهای سفید؛
روز بعدش یک عده میخواستند بروند دیدن خانوادهی سحرخیزان که راضیشان کنند به رضایت؛ من دور از همه میشمردم فقط میشمردم نمیدانستم چه چیزی را میشمارم هی عدد بود که ردیف میشد در ذهنم، کنار آن توپهای سفید روی زمینهی مشکی.
یکوقتهایی آدم ناخواسته روزها را نشانه گذاری میکند بعد دست خودش نیست ذهنش جمعبندی میکند مثلا چهارشنبهها سیاهند برای من، روزی که آمد چهارشنبه بود سیاه بود بوی مرگ میداد من حالت تهوع* داشتم این آخری را مطمئن بودم ربطی ندارد به چهارشنبه، از چند روز قبلش بود حتی آن روزی که آن لباس سیاه با توپهای سفید را دیدم هم.
این چوبههای دار حکایت غریبی دارد این چهارپایهها زیر پای اعدامیها، شیرکو بود که میگفت شاهدند؟ یکی گفت بخششی نبود؛ یعنی باز یکی چهارپایه را زد باز تنی بهرقص درآمد بالای دار و باز گردنی شکست
اعدام درد دارد برای آنها که میفهمند، برای آنها که نمیدانند هم، به هر حال روزی آنها هم شراب 8 دلاریشان را کنار میگذارند. این چهارشنبهای که گذشت که تلخِ تلخ گذشت داستانی دارد که باید بگویم از آن. ساده نیست گفتن از اعدام، از زندگی انسانی که به هر جرمی- تاکید میکنم به هر جرمی- با طناب دار تمام میشود. این چهارشنبه عاشقی داشت خیانت داشت ایمان داشت پستی هم داشت حقارت هم داشت….
اما من اینها را نوشتم که داستان آن پیراهن سیاه با توپهای سفید را بگویم، که گره خورده با مرگ با چوبهی دار …. ارسلان کامکار منالینه می خواند من پی یافتن یک واژهی آشنا ملوانکه را زیر و رو میکردم و هی خاطرم میرفت به آن پیراهن سیاه با توپهای سفید؛
فیس بوکهایی که چفت و بند ندارند و هی میشود سرت را بیندازی پایین و مثلا عکسهایشان را زیر رو کنی همیشه هم خوب نیست…. مثلا ممکن است خواهر یکی عکس خواهرش را که زیبا ست که خوشاندام است که خندهاش دل میبرد را بگذارد در فیس بوکش آن هم وقتی یک پیراهن سیاه با توپهای سفید پوشیده که تو دلت برایش میرود بعد این دخترک مثل ماه از خوب یا بد روزگارش را نمیدانم نامش ندا باشد بعدترش این دخترک دیگر نباشد، میماند جای خالی دخترک ماهرویی که سرش را میگذاشت روی پاهای مادرش، جای خالی صدای خندهی دخترک همهاش میشود جای خالی حالا من تا آخردنیا هم که هی بگویم جای خالی، پرمیشود مگر؟ نمیشود …..
همهی این مدت خاطرم به آن جای خالی بود اما فکر میکردم خاطرم به آن پیراهن سیاه ست با توپهای سفید، اینها را گفتم که بگویم وقتی کسی گفت مادر فرزاد خواب فرزاد را دیده که در کرمانشاه درس میدهد دلم پر شد از شوق ، خب معلم ست دیگر دلش طاقت نمیاورد چشم به راهی شاگردانش را، انگار دارد کارهایش نیمه تمامش را تمام میکند، وگرنه این همه نمیرفت پی یافتن قاسم…
اما وقتی کسی گفت از غمهای مادر فرزاد با آن شبهای اشکباران بیپایانش، خاطرم رفت به آن جای خالی، آن جای خالیای که هرگز پر نمیشود، شهرزاد شوم و هزار و یک شب داستان بگویم از جای خالیاش؟ شهرزاد شوم و هزار یک شب داستان بگویم از چوبهی داری که شرمگین سرش را به زیر انداخته تا پایان دنیا؟ شهرزاد شوم و هزار و یک شب، هزار و یک بار قصهی دار و آن چشمهای روشن را بگویم که خاطرم آرام شود از خاطرهی نبودنش؟
شهرزاد هم که بشوم نه جای خالی فرزاد پر نمیشود و نه غم نبودن و ندیدنش رهایم میکند تا ابد….. یک چیز بزرگ، خیلی خیلی بزرگ از من کم شده جایش شده حفرهای عمیق در قلبم ، در روحم، در وجودم…. هی فکر میکنم واژهاش چه بود اما یادم نمیآید ….
———
*پیداش کردم میخواستم غم بالا بیاورم، پیشرفت خوبی بود بعد از چند روز بالاخره فهمیدم درد این حالت تهوع چیست؛
0 نظرات:
ارسال يک نظر