پنجشنبه ۱۱ نوامبر ۲۰۱۰

خون می‌چکد اینجا هنوز از زخم دیرین تبر‌ها…

خواهرم این عکس را در دیده بود و از من سراغ جوان خوش‌سیمایی را می‌گرفت که فکر می‌کرد مدل است یا خواننده یا شاید هم هنرپیشه، خاطرش نمی‌رفت به مرگ به چوبه‌ی دار به اعدام، یادش به زندگی بود با دیدن عکس…  مانده بودم چه بگویم در پاسخش….
آن شب نحس ِ 20 آبان 88 تا بامداد امیدوارم بودم به زندگی‌ای که می‌ماند؛ صدای مرگ که نیامد خوابیدم همان لحظه‌ای که مامور اعدام داشت طناب دار را به گردن “احسان فتاحیان” می‌انداخت. صبح  با صدای مادرم که آمده بود خبر از زندگی بگیرد بیدار شدم؛ آسوده خوابیدنم را رهایی جوانی از مرگ تعبیر کرده بود. گفتم رهید از مرگ خبری نبود حکم ده ساله می‌شکند به اعدام که ‌نمیرسد اینها را می‌گفتم که خبر را خواندم کسی نوشته بود “اعدام شد.”
و حالا یک سال از آن‌روز می‌گذرد؛ احسان که رفت فصیح را هم بردند فصیح که رفت فرزاد و شیرین و علی و فرهاد را هم بردند و مرگ را هدیه دادند به ما که روزها و ماه‌ها و سال‌ها از مرگ بنویسیم از نفس نکشیدن از زندگی که تمام می‌شود از سوگ ابدیِ که انبوه اندوهش از ابتدای تاریخ‌ است تا همیشه….
بازی کثیفی ست که حکم 10 ساله را اعدام ‌کنند؛ وعده‌ی رهایی ‌دهند اما پیکر بی‌جانشان را دریغ ‌کنند از مادران و پدران  و همسران و فرزندان چشم به ‌راه‌اشان، تکلیف آن‌طرفی ها مشخص است آدم بدهای داستان که قدرت‌مندانه زندگی را اعدام می‌کنند اما نقش ما چیست؟ خسته‌ نشده‌ایم از بازی هزاران باره‌ی نقش آدم‌های خوبی که در نهایت به جاودانگی قهرمانشان که در گرو مرگ است رضایت می‌دهند؟ خسته نشدیم از این سوگ‌واره‌ی هزاران ساله؟ یک جای کار می‌لنگد اما نه از سوی آن طرفی‌ها همان آدم‌ بدهای داستان که آنان پیامبر مرگند کاش ما پیامبر زندگی شویم .

1 نظرات:

  1. سلام
    دعوتید به خوانش چند رباعی جدید
    مشتاق دیدار
    www.zareirezaee.persianblog.ir

    zareirezaee@gmail.com

    پاسخحذف