شنبه ۹ اکتبر ۲۰۱۰

بگفت آری چو خواب آید، کجا خواب…

بدهکار خواب‌هایم شده‌ام، چه دورند از این دنیا، چه شیرینند این روزها و چه تلخ است لحظه‌ي‌ بیداری. فرزاد که رفت تا همین شب‌ها خواب می‌دیدم کسی، دوستی، تلفنی بیدارم می‌کند و خبر رهایی‌اش را می‌دهد یا می‌خندد و می‌گوید:‌ “دیدی، دیدی فرزاد نبود” و می‌خندیم در میان اشک‌های از سر ِشوق نفس کشیدن فرزاد.
عادت کرده بودم به این خنده‌ها در خواب و گریه‌ها در بیداری، عادت کرده بودم به بهت پس از طلوع خورشید وقتی فرزاد نیست که سلامش دهد….دیشب اما داستان خوابم تغییر کرده بود، کسی در زد در ِخانه‌ای که نمی‌دانم کجا بود و من آن‌جا چه‌ می‌کردم. دیوار‌هایش کاه‌گلی بود فقط همین به یادم مانده از خانه.
خودش بود… با آن لبخند همیشگی‌اش همان لبخندی که همه درباره‌اش می‌گویند؛ با دیدنش فریاد نزدم، بغلش نکردم، تعجب نکردم از دیدنش… انگار باید می‌امد و آمده بود با کودکی که دستش را گرفته بود. منتظرش بودم قرار بود بیایید، از طناب ِدار خبری نبود وحشتش هم نبود حتی… می‌خندید آی می‌خندید…. نمی‌دانم چرا من نگران بودم مبادا دستگیرش کنند و او فقط می‌خندید. دست کرد و چند ورق کاغذ به من داد؛ چیزهایی هم گفت درباره‌اش که من به یادم نمانده… چرا هیچ به خاطرم نمانده از این خواب؟ از حرف‌هایش؟ بعد دست کودکی را که همراهش بود گرفت و از بالای دیوار و بام رفت آن‌قدر که اصرار کردم مبادا کسی ببیندش؛ مبادا دستشان برسد به او…
باید چند نسخه از آب برگه‌ها کپی می‌گرفتم تمام مدتی که برگه‌ها کپی می‌شد همه‌ی حواسم به این بود که نکند کاری کنم، حرفی بزنم که موجب سختی او شود؛ همه‌ی خاطرم به کودکی بود که همراه فرزاد آمده بود به خواب من… همه‌ی امروزم به این خواب گذشت و کودک ِهمراه فرزاد. به صرافت افتاده ام نکند آن کودک قاسم بوده باشد با آن چشمان سبز… همان که معلمش سپردش به فرزاد، روزی  که فرزاد رفت؛ آخر فرزاد دلش مي‌رفت برای بچه‌ها… خوش به حال بچه‌ها…. خوش به حال قاسم.
—————
همه‌ی خوابم بود و همه‌ی خوابم نبود.

0 نظرات:

ارسال يک نظر